تبليغاتX
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
به سرعت ابر و باد گذشت. یازده سال از اون خاطره سیاه؛خاطره ای که برای دوستان و به خصوص خانواده کمرشکن بود و از یاد نرفتنی. چرا که واقعاً غیر منتظره بود.

امسال ۲۸ اردیبهشت۱۳۹۱ یازدهمین سالگشت شهادت نمایندگان شهید استان گلستان به همت ستاد یادواره و به خصوص تلاش های فراوان حاج علی کلاتی عزیز -که واقعاً جز از خدای بزرگ نمی توان برای زحمات او و تیمش پاداشی خواست- برگزار می شود. به همین مناسبت عکس هایی جهت یادآوری اون ایام در این پست گنجانده می شود:

مراسم تدفین در امام زاده عبدالله گرگان

مراسم تشییع جناره

مراسم تشییع جنازه

مراسم شب وداع

مراسم شب وداع

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

این ایمیلی است که چند روز پیش به دستم رسید نمی دانم که نویسنده آن کیست و آیا خودش این را دوباره می خواند یا نه ؟ ولی در درون من تاثیری عجیب گذاشت به طوری که عبارت اصلی این ایمیل را به عنوان صفحه اصلی گوشی همراهم قرار دادم تا گاه گاهی با دیدن این عبارت کمی به خود بیایم. امید است در شما هم تاثیر گذار باشد به هر صورت این جور موارد کاریست فرهنگی.

 « چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ...

القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!

اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،
بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.

سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت:

 «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان»

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد.

شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری  که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:

«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»

پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…»

حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»

چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.
راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی ,

... ان شاءاله که جزء این گروهها نباشیم

امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون دردکمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند،‌آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه،خواندن تو از آخر به اول،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند (و به آياتت باور دارند)،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.



+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1390ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 

آیا می دانستید چرا ايرانيان از ديرباز پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

 

سردار پرافتخار ایران یعنی هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌كرد. او كه یكی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه در نتیجه خیانت یك نفر با وضعی ناامید كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازی ها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد كرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دكتر صلاح‌الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)

پس از اینكه تازی ها هرمزان را وارد مدینه كردند، ... لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از دیبای زربفت بود و تازی ها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و وی را به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكلیف او را تعیین سازد. عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس امیرالمؤمنین كجاست؟» تازی های نگهبان به عمر اشاره‌ای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است.»

... سپس عمر از خواب برخاست. نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.

هرمزان درخواست كرد، پیش از كشته شدن به او كمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست او دادند، وی در آشامیدن آب درنگ كرد. عمر سبب این كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اینكه هرمزان از عمر این قول را گرفت، کیاست به خرج داد و هوش و ذکاوت ایرانی را به رخ بلاهت عرب کشید و در اقدامی زیرکانه و هوشمندانه آب در دستش را با کاسه آن بر زمین انداخت و آب روی زمین ریخت. عمر هم که دید مغلوب هوش و فراست و نکته سنجی و کیاست و سیاست ایرانیان شده به ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت.

این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا به مسافرت برود و سالم برگردد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 
آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم ٬

آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬

و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم...

ساعتها را بگذارید بخوابند ...

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  | 
گاهی گمان نمیکنی، ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا، بی اجابت است
گاهی نگفته، قرعه به نام تو می شود
گاهی گدایِ گدایی و بخت، یار نیست
گاهی تمام دنیا گدای تو می شود
(علی شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط علی اکبر قندهاری  |